تبلیغات
کلبه تنهایی
کلبه تنهایی




من آمده ام وای وای من آمده ام []



چه سوت و کور شده اینجا  !

اینهمه وقت دوری از جائی که واست مثل یه سنگ صبور میمونه سخت بود . ولی راستش دیگه دل پریشون نداریم چشمای گریون نداریم   خلاصه اینکه روزها و شبها پشت هم سر می رسند و ما یاد میگیریم باید صبور بود و امید را در انتهای ژرفترین نقاط تاریک وجودمان جستجو کرد .

اگه خدا بخواهد و حوصله و وقت یاریم کند دوباره هستیم در خدمت دوستان !

خب دیگه فکر کنم بسه واسه امروز یا حق .



نوشته شده توسط آرمان در  سه شنبه 14 مهر 1388 و ساعت 03:03 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تو []



نمی گویم غمگینم
غمگینی کلمه ای تنها و تو خالی است
نمی گویم تنهایم
تنهایی هم گویا نیست
چرا بگویم چقدر دوستت دارم؟
خودت که بهتر می دانی
فکر نمی کنم که دوستم داری
چرا باید
همه می دانند
دلت اینجا نیست
نمی گویم بیا
بیایی که چه؟
چه می شود؟
چکار می شود کرد؟
نمی گویم برو
خسته می شوی
من هم
دیوانه می شوم
همینجا که هستی بمان
همینطور بی تفاوت و سرد
من از تو ناامید نمی شوم
امیدوار هم نمی مانم
در ذاتم نیست
نمی گویم
که چیزی بگو
گوش کن
ببین من
چه می گویم
غمگینم و تنها
بیا بیا
باورم کن که
من
زیاد دوستت می دارم
 


نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 17 آبان 1387 و ساعت 08:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




حضور []



خدایا:

اگر با من باشی چه كسی می تواند علیه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشواریها نصیبم شوند و از میان برداشته نشوند؟ هیچ مشكلی هیچ مانعی و هیچ گرهی نیست كه من نتوانم آن را با کمک تو باز کنم...

 

ولی خدای من تو میدانی که من راضی نیستم کسی با ناراحتی من در غم فرو برود پس کمک کن تا کسی نفهمد که من دل تنگم !!!



نوشته شده توسط آرمان در  دوشنبه 13 آبان 1387 و ساعت 12:39 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



در دور دستها کسی رامی شناسم که قلبی به وسعت دریا دارد، چشمهایش امتدادی ازغمگین ترین غروب خورشید زندگیشه، تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی بهاری است، دستهایش به اندازه ی تمام کهکشانها جای دارد و قدمهایش در ابتدای زندگیست . او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم نگاههایی مملو از یاس محبت . او را که با تمام رودها برادر است، او را که وجودش سرشار از آبی بیکران است، او را که همراه نسیم صبا می وزد، آری او را می شناسم . در دور دستهاست ولی دور دستی که همین نزدیکیهاست، خانه اش پر از سادگی و صفا، کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم، او نیمه پنهان و روح گمشده ی من است، آسمان خانه اش همیشه آبی باد .

نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 25 آبان 1386 و ساعت 05:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



یکشب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت !!!

همین . . .



نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 25 آبان 1386 و ساعت 04:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



بعد کلی وقت سلام !

  هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت  !!

هرکس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت. هر کس دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد. هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست و خدای کسی که احساسش کند نداشت. عظمتها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند، خوبی ها همه نگران که آنرا بفهمند و زیبایی ها همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند و خدا عظیم بود و زیبا و پراقتدار مغرور، اما کسی را نداشت.

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید، کوهها برخاستند و رودها سرازیر شدند و باران ها و باران ها ...

قرن ها گذشت و می گذشت و ...

در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود! و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه توانستن بودن؟ و خدا بود و با او عدم بود. عدم گوش نداشت. حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نباشد نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن ، حرفهایی که زبانه های بیتاب آتشند. کلماتش هر یک انفجاری در دل به بند کشیده اند. اینان در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند آرام می گیرند و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریقهایی وحشتناک و سوزنده ای در درون بر می افروزند و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود و در نبودن نتوانستن بودن.

با نبودن، نتوان بودن و خدا تنها بود.

دلتنگم فقط همین...



نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 4 آبان 1386 و ساعت 01:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تولدت مبارک [عمومی , ]



jaShnee TO jaShnee Tavalode tAmOome khOobiaaaS...
jaShne tO shOoroOe Zibaye tamumeee ShaaadiaaS
taValodet mObaRaaAK...TaVaLodet mObaRaaaaaAK
,,,,
aZizZaaam heDyeye man baRat ye DOnyaa eShgheee Zendegiii ba BOodanet DoroSt meSle beheShteeee... TOo khOone SabaD SabaD GOlhaaaAye SoRkhO mikhaK
AZIZAM DOosEt DaRaaaaaAAM tAVaaAlodet mObarAaaaaAAK :XXXxxXXxx



نوشته شده توسط تینا در  دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بال بگشای ای پرنده ی زخمی ! [دلتنگی , ]



میخوام
یه مدتی
بمیرم
برای همه
به جز خودم البته ها
یه مدتی فقط
دوست دارم
گم شم
تو هوا
مثل ابر
مثل بخار
مثل خدا
که هیچکس به جز خودش نمیتونه ببیندش، ولی اون همه را می بینه
پیر شدم
پیر
آدمای پیر میرن گم میشن
که تنهایی بمیرن
بعدش شاید جوون شدم
یه جور آروم خسته ای
که هیچی نمیگه و فقط نگاه می کنه و تو هرچی میخوای توی چشماش نگاه می کنی و میگی
اونم اونقد آروم و خسته ست که حتی با چشماشم، که حتی با نگاهشم باهات حرف نمیزنه
کم کم خالی میشه، اونقد خالی که بتونه یه کمی پرواز کنه، بالاتر از سطح زمین، توی هوا
بعد وقتی داره پرواز می کنه چشماشو می بنده
هیچی هم نمیگه
فقط پرواز می کنه
تا آخره آخره آخر دنیا، اونم تنهایی ها، تنهایی پرواز می کنه
وقتی که پرواز می کنه بغل نمیخواد، شناوره، توی هیچی، توی هیچی شناوره
یعنی به هیچ جا نمیخوره، دستاشو میتونه باز کنه یا بسته نگه داره، به هر حالتی میتونه غوطه بخوره
میتونه حتی فکر هم بکنه با خودش
ولی خسته ست، نمیتونه فکراشو بگه، فقط پیش خودش فکر می کنه
شنا می کنه
پرواز می کنه
خدا هم نیست
اون پیر میشه
خدا نیست
پس نمی میره
بیشتر پیر میشه
خیلی خیلی پیر شاید
توی آسمون
اونقد پیر که بشه یه عقاب
که بره بالای یه کوه بلند
روی قله ی کوه آشونه بسازه و زندگی کنه، بالهاشو باز کنه و سقوط کنه و نزدیک زمین مسیرشو عوض کنه و اوج بگیره بره توی آسمون
بالا و بالا و بالا و بالا و بالا و خیلی بالا
آره خیلی بالا
نمیدونم بقیه ش را هم
عقابه هم پیر میشه حتما یه روزی دیگه
همین!


نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




رفتن ؛ همیشه رفتن ! [عمومی , ]



آمد و رفت
آمد و ماند
آمد و رفت ولی ماند
آمد و ماند ولی رفت
ساده است
همه چیز ساده است. خیلی ساده
کلمه ها، جمله ها، قصه ها، زندگی ها
من، تو، ما
آنقدر ساده که نه من هیچگاه گفتمت، نه تو هیچ وقت فهمیدی.

تولدی نزدیک است ...
...
    ...
گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده.
 تاوان یه اتفاق. یه تصمیم. یه تردید.
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه.
میفهمی؟
 
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش، نماند هیچش الا هوس قمار دیگر !!


نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 29 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وامروز در ین ساعت فریاد میزنم ی کاش............. [عمومی , ]



  

می خواهم بگویم که تو بی وفا هستی چون تو معنی وفا را به من اموختی

هنگامی که تو از میان شکوفه هی گیلاس به من خندیدی من عاشقی را با تمام وجود احساس کردم

هیچ گاه نخواهم گفت که عاشق نبودی زیرا کسی که عشق را به قلب سنگ من وارد کرد نمی تواند عاشق نباشد

اه دلم گرفته عزیز دلم عجیب گرفته

باهیم میل به رفتن دارد در ماندن نابودی می بیند

دلم تنگ است دلم سخت تنگ است

بری

اقیانوس بی انتهی چشمیت. می دانم می دانم که دیگر به من فکر نمی کنی می دانم تمام دلتنگی هیم بیهوده است و تو با

برواز به سوی او که حتما بهترین بهترین هاست قلبم را در زیر خرواری خاطرات خزان زدهی گذشته مدفون ساختی

به تو فکر می کنم با قلبی خونین ودلی شکسته

دوستی می گفت

خاطرات شیرین گذشته تلخ ترین غم امروز است

وامروز در ین ساعت فریاد میزنم ی کاش.............

 
 
. 
. 
 
 
 
 
 
. 
. 

نوشته شده توسط تینا در  دوشنبه 4 تیر 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 تیر 1386 و ساعت 07:06 ق.ظ

() نظر
       




حذف تو ! [عمومی , ]



سلام به همه

امروز اومدم که کاری که باید خیلی وقت پیش می کردم انجام بدم !
می خوام دیگه تو این وبلاگ اسمی از کسی که فقط بفکر رنج دادنم بود نباشه می خوام از این به بعد هردفعه که میام اینجا چشم به اسمش نیفته می خوام دوباره خاطرات تلخی که این همه وقت اذیتم کرد دیگه  برام تکرار نشه میخوام خاطراتتم مثل خودت واسم بمیرن !

پس کمر راست می کنم و با تمام قامت فریاد میزنم !

من دیگه بچه نمیشم !

دیگه بازیچه نمیشم   !

پس با اجازه از همتون اسم کاربری مریم با تمام مطالبی که اینجا پست کرده بود و از این وبلاگ پاک می کنم !

می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی... !

بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی... !

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی... !

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی... !



نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 25 خرداد 1386 و ساعت 11:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد [عمومی , ]



بتو از تو می نویسم به تو ای همیشه دریا
ای همیشه از تو زنده لحظه هایی رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت سایه سازه قفسم بود
زیر رگباره مصیبت بی کسی تنها کسم بود
وقتی از ازار پاییز برگ و باغ هم گریه میکرد
قاصد چشم تو امد م...روییدن اورد
بتو نامه می نویسم ای عزیزه رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به غصه پیوست
ای همیشه گی ترین عشق در حضوره حضرت تو
ایکه می سوزم سرو پا تا ابد در حسرت تو
بتو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد
که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم
ای تو یارم از گزشته یادگارم

بتو نامه می نویسم ای عزیزه رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به غصه پیوست
در گریز نا گزیرم گریه شد معنایی لبخند
ما گزشتی مو شکستیم پشت سر پلهایی پیوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گزشتیم برتر از ما عشق ما بود



نوشته شده توسط آرمان در  چهارشنبه 16 خرداد 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 25 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ

() نظر
       




نقاش و برف [عمومی , ]



.........

همه جا ساکته ٬ حتی صدای آفتابم دیگه نمیاد. یه دارکوب داره نوکش رو میزنه به درخت ولی صدای اونم دیگه در نمیاد. دلم نقاشی میخواد . میشینم . چشام رو میبندم . یه اتاق میکشم ٬ واسه اتاق یه پنجره میکشم . خودمو میکشم ٬ تو اتاق کنار پنجره ٬ نشستم و دارم بیرونو نیگا میکنم. عکس خودمو میکشم که افتاده رو شیشه‌های پنجره ٬ از تو اتاق میشه بیرونو نیگا کرد .. برف میکشم ٬ از آسمون داره برف میاد . شب میکشم ٬ همه جا شبه ٬ یه شب برفی ٬ دم سال نو ... یه دختر میکشم ٬ یه دختر تنها که داره بیرون تو برفا میرقصه ... نگاه خودمو میکشم ٬ که میخوره به شیشه‌ها و بر میگرده ... نقاشیم قشنگ شده نه ؟ ولی یه چیزیش کمه ... صداش کمه ... برا دختره یه آهنگ میکشم ... دختره داره میرقصه منم براش والس میکشم ... یه آهنگ که دختره زیر آسمون برفی باهاش برقصه ... یه ساعت آفتابی میکشم ... دلم میخواد از رو ساعته بفهمم کی سال تحویل میشه ... ولی همه جا شبه ... امسال سال تحویل اینور دنیا نصف شبه ... ساعت آفتابی رو پاک میکنم ٬ دختری که داره میرقصه رو پاک میکنم ... آهنگه رو پاک میکنم ... اتاقه رو پاک میکنم ... یه پنجره میمونه که من اینورش نشستم ... یه دختره هم زیر برفا روی جدول خیابون اون ور پنجره نشسته دستش زیر چونشه داره فکر میکنه ... عکس من تو شیشه افتاده و من دارم سعی میکنم خودمو نبینم و دختره رو نیگا کنم ٬ دختره هم دستش زیر چونشه داره فکر مکنه وقتی سال تحویل نصفه شبه و آفتابی تو کار نیست ٬ آدمایی که وقت رو از رو ساعت آفتابی نیگه میدارن کی میفهمن سالشون تحویل شده ؟ ... این دفعه یه آهنگ دو نفره میکشم ... دختره دستاشو زده کنار صورتشو گرفته رو به آسمون ٬ برف میریزه رو صورتش و داره به ساعت آفتابی و رقص دم سال تحویل فکر مکنه ... چشام رو باز میکنم .. نقاشیمو میبینم ... دختره ... نیست ... بیرون داره برف میاد و چیزی به تحویل سال نو نمونده ٬ من پشت پنجره دارم والس گوش میدم ... هیچ کس نیست ... چشام رو میبندم ٬ یه ساعت آفتابی میکشم ٬ با یه دختره که داره والس گوش میده و میرقصه ...

رقصی به روی برفهای زیرپا ..




نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 24 فروردین 1386 و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




........... [عمومی , ]




تنها بركه‌ای كه در آن برهنه می‌شوم
تنهایی است
آن جا تن می‌شویم
آوازهایی می‌خوانم كه واژه‌هاشان را نمی‌دانم

تنهایی
و آن گوزن نا‌آرام
با شاخ‌های پیچ‌خورده
كه آهسته آهسته در غروب راه می‌افتد
سر بالا می‌گیرد
شامه‌ی قوی‌اش مسیری بر می‌گزیند
شاخ‌هایش
شاخه‌های خشك و باكره‌ی بیشه را كنار می‌زند

تنهایی
و بیدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گیاه‌خوار گوزن
شاید جنگل‌ها جنگل دور
قرن‌ها قرن فاصله

تنهایی
و خواندن آواز
آوازی كه
گوزنی وحشی
با شاخ‌های پیچ‌خورده را
در بیشه‌ای دور
بی‌خواب كرده

......



نوشته شده توسط آرمان در  چهارشنبه 15 فروردین 1386 و ساعت 05:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تنهائی [دلتنگی , ]



.......
من، در دنیای تنهایی های من، هیچگاه تنها نبوده ام.
هیچ میدانستی آدم ها از همان اوایل کودکی تا همان لحظه ی آخر عمر ایمجینری فرند های خود را دارند؟ فقط، این دوستان تخیلی از شکلی به شکل دیگر در می آیند و از موجودی به موجودی دیگر میگریزند.
نمیدانم، این ترسناک است یا نه. ولی من گاهی از تو میترسم.
و میدانم ترسیدنم ، ترسناکم میکند و تو را میترسانم.
و میدانم، تو این ترس را دوست داری.
من تو را وقتی دوست تخیل من هستی دوست دارم.
شاید از همین بود که زندگیم را بر پایه ی دنیای رویاییم چیدم.
میخواهم امشب بپرستمت، بیا به خوابم.

شب بخیر.
.....
       ......
نگاه کن٬ آن بالا٬ ستاره‌ها را نگاه کن. میبینی؟ کسی قبلاً نقاشی ما را کشیده است. من ٬نقطه چین‌ها را به هم وصل میکنم. تو مرا نگاه کن٬ ولی دستت را به من بده. دستت را که میگیرم٬ قدم بلند میشود و انگشتم به سقف آسمان میرسد.
گفته بودم نه؟ من از داغی ستاره‌ها میترسم.
دیدی؟ ترسم را دیدی؟ عقربی که کشیدم برای تو بود. میدانی چه میگفت؟

ترس چشمانم را تو بگیر٬
نگاهم کن.
یه روز بد روزی که بعد نزدیک به ۱۱ ماه دوباره اینجا مطلب آپدیت کردم !
الانی که دارم این مطلب می نویسم سربازم تو قم ..
ودارم یه فصل جدید تو زندگی رو تجربه می کنم هم خوبه هم بد !
خلاصه اینکه امروز یه جورائی دوباره دلم هوای قدیما رو کرد بازم همون غم لعنتی
بازم همون حس آشنا !
حرفم نمیاد دیگه
یا حق
نمیدونم دوباره کی بیام !!!


نوشته شده توسط آرمان در  چهارشنبه 2 اسفند 1385 و ساعت 08:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



با یکروز تاخیر !

سلام .

سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی باشه واسه همتون واسه من که شروع بدی داشت !

امسال عید و به عکست تبریک گفتم .

دلم خیلی هوا تو کرده .

نبودی تنهائی منو ببینی

نبودی که درد کشیدنم منو ببینی

رفتی بدون خداحافظی بی وفا .....

سال ۸۴ گذشت با تمام خاطرات خوب و بدی که واسه من داشت .

سالی که خاطرات بدش از خاطرات خوبش خیلی بیشتر بود واسه من .

سالی که تو نبودی . سالی که غم بود . سالی که اشک داشت. سالی ........

تموم شد !

تو را به خدائی می سپارم که تو را به به من هدیه کرد

خوش باش محبوبم

خوش باش که خوش بینمت ...

خب دیگه وقت رفتنه اینم از آخرین آپدیت من .

به خدا می سپارمتون

یا حق .



نوشته شده توسط آرمان در  چهارشنبه 2 فروردین 1385 و ساعت 04:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[نفرت , ]



متنفر از تمام آفرینش از خلقت از تو و از خودم که اینچنین کور بودم !

اینبار مسیر تنفرم را در جریان طغیان خود قرار دادم .!

می خواهم قیام کنم !

می فهمی ؟

می خواهم بپاخیزم و قیام کنم قیامی بر علیه تو و دلم .

قیامی با نور چشمانت با گرمای دستانت با تو و هرچه که از تو به یادگار دارم .

تو مرا سوزاندی

تو مرا در تنهائی که خود ساخته بودی گم و گیج رها کردی !

رفیق راه سفر نبودی

برایت کم نگذاشتم ولی .....

آری تو لیاقتت بیشتر از این چیزهاست

کاش کسی پیدا شود که تورا همچون من دوست داشته باشد کاش ...!

می دانی از چه دلم گرفته است از این که رنجم دادی از اینکه همیشه به فکر خود بودی و من بازهم

احمقانه بدنبال نگاه آتشینت بال بال می زدم و تورا می خواندم .

توئی که دلت با من نبود .

چیزی را که مال من نبود بزور می خواستم !

ولی از تو گله دارم که چرا صادق نبودی ؟!

جایت را به کسی نمی دهم هیچوقت

ولی سعی می کنم فراموشت کنم .

.......

هر آغازی را پایانیست

اینم پایان من و تمام حرفهام و خاطراتم !

می خوام همشونو تو خودم دفن کنم

مریمی که من می شناختم دیگه وجود نداره

۱/۱/۸۵ آخرین آپدیت این وبلاگه بعدش دیگه از من خبری نیست

میرم پی سرنوشت نکبتی که هیچوقت به من لبخند نزد

کسی که عشق براش مرد مثل خیلی چیزای دیگه !

راستی قبل اینکه یادم بره باید بگم :

من عاشق بودم نه هوس باز

به خودم اجازه می دم که لعنتت کنم بخاطر اینکه عاشق نبودی و عشق و نفهمیدی

FuCked LoVe For ever 

یا حق .



نوشته شده توسط آرمان در  شنبه 6 اسفند 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[دلتنگی , ]



روزی را به یاد دارم که برف می بارید

می دانی راستش را بگویم همین امشب را می گویم

برف بارید و تن خسته مرا در خود پوشاند قدم می زدم و تورا به یاد می آوردم

لحضات باتو بودن را لحظات تنهائی را همه و همه از جلوی دیدگانم گوئی بسان انیمیشنی بی محتوا

رد می شد و مرا در خود فرو می برد .!

نمی دانم چه می گویم ولی اگر بخواهی بدانی می گویم مستم این بار از شراب مستم نه از

باده ی ناب تو

این بار طعم مستی را از لبه باده گرفتن نه ز لب شیرین تو

ولی گوئی ......

من کسی را می شناختم که وجودم از او بود ولی اکنون غبار شک و تردیدی بر

پیکرش نقش بسته غباری که دل عاشقم را به درد آورده غباری که تو را ......!!

آری من خود و تو را از خاطر پاک کردم .!!!

یاد باد  آن روزگاران یاد باد

.....

شبی که برف بارید و من مست توی خیابونا راه می رفتم !!!!!!

حال خوبیه .



نوشته شده توسط آرمان در  جمعه 7 بهمن 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 10 بهمن 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ

() نظر
       




[دلتنگی , ]



سلام

اومدم یه خبر بدم

البته می دونم واسه کسی مهم نیست ولی خب گفتم بگم !!

من شرایطم طوری شده که نمی تونم زیاد وبلاگ آپ کنم .

البته فکر نکنم کسی ناراحت شه !!

راستی یه حرفیام واسه تو دارم آره با توام

اگه از وبلاگ گردی بقیه یه وقت خسته شدی یه سرم به وبلاگ خودمون بزن |:

نه نظری نه آپی بی معرفتی

حتی واسه چیزائی که واسه تو نوشتم نظر ندادی |:

مهم نیست انگار این وبلاگ واسه همه تکراری شده

این وبلاگ واسه دل خودم از همون اول نوشتم تمام حرفای دلم توش زدم

از این به بعدم میزنم حالا کسی بخونه یا نخونه مهم نیست

........

دلم سخت گرفته است

 و صورتم را با ضرب سیلی های دست سنگین زندگی سرخ نگه می دارم

تا کی چنین باید و بودن و شدن ؟!!

تا کی ؟!

یا حق...



نوشته شده توسط آرمان در  سه شنبه 6 دی 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 6 دی 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ

() نظر
       




[عشق , ]



حرف رفتن می زنی بی وفا |:

هیچوقت پشیمون نیستم از با تو. بودن

هیچوقت نمی تونم بی تو بودن تحمل کنم

دیگه هیچوقت .....هیچوقت... این حرف به من نزن !

دوست دارم عزیزم :X:X:X:X

مثل همیشه

یا حق



نوشته شده توسط آرمان در  پنجشنبه 1 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

آرمان (71)
تینا (2)


موضوعات

عمومی (34)
دلتنگی (25)
نفرت (6)
عشق (5)


 آرشیو

مهر 1388 (1)
آبان 1387 (2)
آبان 1386 (3)
مرداد 1386 (1)
تیر 1386 (3)
خرداد 1386 (2)
فروردین 1386 (2)
اسفند 1385 (1)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (1)
بهمن 1384 (1)
دی 1384 (2)
آذر 1384 (11)
آبان 1384 (15)
مهر 1384 (2)
شهریور 1384 (2)
مرداد 1384 (3)
تیر 1384 (6)
خرداد 1384 (6)
اسفند 1383 (8)


صفحات

1 2 3 4





لینكستان




لینكدونی
با تو بودن را قفسی ساخته ام در خلوت تنهایی خویش (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی